X
تبلیغات
دوست های شیشه ای


دوست های شیشه ای

عشقولانه

سلام به وب ما  خوش اومدين..


جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن


اميدواریم لحظات خوبي رو اينجا سپري كنيد..





حالا كه اومدين ممنون ميشیم كه نظر هم بزارين...


جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

اگه خواستين به آرشيو مطالب هم سر بزنيد...


جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن
لطفا سعی کنید کل کل نکنید چون علاقه ای به این کار نداریم .


 

اگه خواستید مطلبی رو کپی کنید بی زحمت مارو در جریان بذارید نا سلامتی مدیر وب هستیم!!!




ممنون از حضور گرمتون دوسیا

سه شنبه چهاردهم خرداد 1392 13:54 سپیده ستایش| |

کوچه ای را بود نامش معرفت ...
مردمانش با مرام از هر جهت ...
سیل آمد کوچه را ویرانه کرد ...
مردمش را با جهان بیگانه کرد ...
هرچه در آن کوی بود از معرفت ...
شست و با خود برد سیل بی صفت ...
از تمام کوچه تنها یک نفر ...
خانه اش ماند و خودش جست از خطر ...
رسم و راه نیک هرجا بود و هست ...
از نهاد مردم آن کوچه است ...
چونکه در اندیشه ام اینگونه ای ...
حتم دارم بچه ی آن کوچه ای

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 17:8 سپیده ستایش| |

کوچه ای را بود نامش معرفت ...
مردمانش با مرام از هر جهت ...
سیل آمد کوچه را ویرانه کرد ...
مردمش را با جهان بیگانه کرد ...
هرچه در آن کوی بود از معرفت ...
شست و با خود برد سیل بی صفت ...
از تمام کوچه تنها یک نفر ...
خانه اش ماند و خودش جست از خطر ...
رسم و راه نیک هرجا بود و هست ...
از نهاد مردم آن کوچه است ...
چونکه در اندیشه ام اینگونه ای ...

حتم دارم بچه ی آن کوچه ای

یی

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 16:34 سپیده ستایش| |

از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن هاي زمستاني ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ” ابرهاي تار“
تنها به اين بهانه که باراني ات کنند

يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند که زنداني ات کنند

اي گل گمان مکن به شب جشن مي روي
شايد به خاک مرده اي ارزاني ات کنند

يک نقطه بيش بين رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس که شيطاني ات کنند

آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست که قرباني ات کنند فاضل نظری


چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 10:13 سپیده ستایش| |

بعضیا ﻣﺜﻠﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﺻﻨﺪﻟــی ﺳﯿﻨﻤﺎ ﻣﯿﻤﻮنن .! ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺎﻝ ﺗﻮﺋﻪ ﯾﺎ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﯽ… .
چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 22:22 سپیده ستایش| |

یه سری شدیدا به عینک نیاز دارن ، واسه اینکه گوشامونو خیلی دراز میبینن !
چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 22:20 سپیده ستایش| |


پـُشـتِ سـَرґ زیــآב פـَرف میـزَنن ...!
اِشکآل نــَבآره ســَگـ ـــے ڪــــــہ منـو "نمیشنآسـﮧ"
زیــآב وآق وآق میڪُنـــِﮧ ...‼
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 20:48 سپیده ستایش| |

ساعتــــــــــــــها زیر دوش به کاشـــــــــی های حمـــــآم خیره می شوی

غذایـــــــــت را سرد می خــــــــــــوری،

ناهــــــار را نصفه شب، صبـــــــــــحـانه را شام!

لباسهــــــــایت دیگر به تو نمی آیـــــــند، همه را قیـــــچی می زنی!

ساعتـــــــها به یک آهنـــــــــگ تکراری گوش می کنـــــــی و

هیچ وقت آهنگ را حفــــــــظ نمی شوی!

شبهـــــــــا علامت سوالهــــــــــای فکرت را می شمری تا خوابــــــــــت ببرد!

تنهائــــــــــی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیســـــت…

یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 20:36 سپیده ستایش| |



تو زندگيه همه
از يه جايي به بعد . . . 
مرض چک کردن موبايلت خوب ميشه 
حتي يه وقتايي يادت مي ره گوشي داري 
ديگه دلشوره نداري که گوشيتو جا بذاري  
يا اس ام اسي بي جواب بمونه 
از يه جايي به بعد . . . 
ديگه دوس نداري هيچکس رو به خلوت خودت راه بدي  
حتي اگه تنهايي کلافه ات کرده باشه 
از يه جايي به بعد . . .
وقتي کسي بهت مي گه دوست دارم  
لبخند ميزني و ازش فاصله ميگيري 
از يه جايي به بعد . . . 
هر روز دلت براي يه آغوش امن تنگ ميشه 
 اما ديگه به هيچ آغوشي فکر نمي کني 
از يه جايي به بعد . . . 
حرفي واسه گفتن نداري 
ساکت بودن رو به خيلي از حرفا ترجيح ميدي 
و مي ري تو لاک خودت 
از يه جايي به بعد . . . 
از اينکه دوسِت داشته باشن مي ترسي  
جاي دوست داشته شدن ها 
توي تن و فکر و قلبت مي سوزه 
از يه جايي به بعد . . . 
فقط يه حس داري  
حس بي تفاوتي  
نه از دوست داشتن ها خوشحال ميشي   و نه از دوست نداشتن ها ناراحت
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 20:35 سپیده ستایش| |

روسـَريـت رآ בرسـت بـبـَنـב ... لـبآسـهآيـَت پـوشـيـבه بآشـَב 


آرآيـِش نـَكـن ... حـَتـے اگـہ رآه בآره زيـبآ هـَم نـَبآش ...

בخـتـَرَك پـنـهـآن كـن خـويـش رآ ... اينـجآ ايـرآن اسـت ...

בَر בآنـشگـآه هـزآرآن خـوآسـتـگآر בآري ولـے تـَنـهآ خـوآسـتـآر يـكـ شـَبـَنـב ...

בَر خـيآبـآن هـزآرآن رآنـَنـבه شـَخـصـے בآرے ...

امـآ مـَقـصـَב هـَمـہ مـَكآن خـآليـسـت و بـَس ...

كـَمـے كـہ فـكـر كـنـے ... لـَرزه بـَر تـَنـَت ميـنـشيـنـَב ...

בخـتـَرَك ايـن جـآ چـشـم هآ گـرسـنـہ تـَر از مـعـבه هآسـت ...

سيـرآب شـבن چـشـم هآ خيـآلـے بآطل اسـت ...

از בيـב مـَرבم اينـجآ ... اگـَر زشـت بآشـے هـَرزه اے ...

اگـَر زيـبآ بآشـے ف ـآح ـشــ ہ ...

اگـَر اجـتـمآعـے بـَرخـورב كـنـے ميـگويـَنـב خـَرآب اسـت ...

اگـَر سـَرב بآشـے ميـگويـَنـב قـيـمـَتـَش بآلآسـت ...

בخـتـَرَك ايـن جـآ زَن بـوבَن בل شـيـر مـے خـوآهـَב ...

ايـن جـآ بآيـَב مـَرב بآشـے تـآ بـخـوآهـے زَن بآشـے ...

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 12:35 سپیده ستایش| |

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﮕﯽ ﺑﺬﺍﺭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻦ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ

ﺑﺬﺍﺭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻦ ﺑﺎﺯﯾﻢ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﻣﻦ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺸﺪﻡ

ﻭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﻭ ﺩﻡ ﻧﺰﻧﯽ

ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﻧﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﻭ ﺗﻮ ﺩﻟﺖ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﯽ

ﺍﺣﻤﻖ ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ

ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﻪ ﺭﻭﺵ ﻧﻤﯿﺎﺭﯼ ﻭ ﺍﻭﻧﻢ ﺑﻪ ﻧﺎﺷﯿﺎﻧﻪ

ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯿﺪﻩ

ﺁﺭﻩ ﺳﮑﻮﺕ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﯿﻪ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻥ ﻭ ﻧﺪﻭﻧﺴﺘﻦ

ﻧﯿﺴﺖ

ﺑﻬﺘﺮﻩ ﺍﯾﻦ ﯾﺎﺩﻣﻮﻥ ﺑﻤﻮﻧﻪ...  

جمعه پنجم مهر 1392 20:39 سپیده ستایش| |

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﮕﯽ ﺑﺬﺍﺭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻦ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ

ﺑﺬﺍﺭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻦ ﺑﺎﺯﯾﻢ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﻣﻦ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺸﺪﻡ

ﻭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﻭ ﺩﻡ ﻧﺰﻧﯽ

ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﻧﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﻭ ﺗﻮ ﺩﻟﺖ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﯽ

ﺍﺣﻤﻖ ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ

ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﻪ ﺭﻭﺵ ﻧﻤﯿﺎﺭﯼ ﻭ ﺍﻭﻧﻢ ﺑﻪ ﻧﺎﺷﯿﺎﻧﻪ

ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯿﺪﻩ

ﺁﺭﻩ ﺳﮑﻮﺕ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﯿﻪ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻥ ﻭ ﻧﺪﻭﻧﺴﺘﻦ

ﻧﯿﺴﺖ

ﺑﻬﺘﺮﻩ ﺍﯾﻦ ﯾﺎﺩﻣﻮﻥ ﺑﻤﻮﻧﻪ...  

جمعه پنجم مهر 1392 20:39 سپیده ستایش| |


یﻪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﮐﺎﺑﯿﻨﺘﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭ.



+ ﺧﺐ.



- ﭘﺮﺗﺶ ﮐﻦ ﺯﻣﯿﻦ.



+ ﺧﺐ.



- ﺷﮑﺴﺖ؟



... + ﺁﺭﻩ.


- ﺣﺎﻻ ﺍﺯﺵ ﻋﺬﺭﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﻦ.



+ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻟﯿﻮﺍﻥ . ﻣﻨﻈﻮﺭﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ.



- ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭﺳﺖ ﺷﺪ؟



+ ﻧﻪ…



- ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽ ﺷﯽ؟

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 12:14 سپیده ستایش| |



گل گرفته ام تا اطلاع ثانوی در قلبم را ،

 لطفا


نگوید کسی “دوستم داشته باش”

این یک قلم جنس را نداریم … تمام شد … من


تعطیلم

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 19:50 سپیده ستایش| |


53550141919757210874.jpg

لعنتی!!!

یه روز اومدی چون...... میخواستی

بودی چون ...............میخواستی

رفتی چون............... میخواستی

آخرش نفهمیدم من کجای خواستنت

بودم.....؟؟؟؟؟


دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 19:41 سپیده ستایش| |

خــجالت نکش..

 

اینجوری هم به من نگاه نکن...

 

تو در چشمان من از تمام فرشته های دنیا زیبا تری...

 

حتی با ..

 

این لباس کهنه

 

...


با این دستهای چروک و سرما زده ..

 

لبخند بزن عروسک من...

 

سهم تو از دنیا لقمه ی کوچکی است که در دست داری

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 19:30 سپیده ستایش| |

8259298929.jpg

 

مدت هاست دلم احساس سنگینی میکند مدت هاست یادگرفته ام گریه نکنم مدت هاست دلم نتوانسته خودش راسبک کندمدت هاست درعمق قلبم کسی لانه نداردمدت هاست تمام باورم این است هرچه بودتمام شدچه خوب چه بدنسیمی بودکه وزیدورفت مدت هاست دلتنگ بارانم مدت هاست عاشقی راازیادبرده ام مدت هاست یادگرفتم بگویم وبنویسم خوبم تابقیه بشنوندوباورکنند!!!

جمعه بیست و دوم شهریور 1392 12:34 سپیده ستایش| |


قلبم را عصب کشى کردم!

دیگر نه از سردى نگاهى میلرزد نه از گرمى آغوشى میتپد

پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 0:1 سپیده ستایش| |

هی پسر....!!!

من یک دخترم....!!!

یک انسانم....

همانند تو....!!!

اما....

عقاید پدربزرگانمان، نگاه هیز مردمانمان.....

مرا متفاوت از تو میخواند.....!!!

تفاوتی که هیچوقت لمسشان نکردم......

اصلا کدام تفاوت....؟؟؟

من ابرو برمیدارم.... توام برمیداری....!!!

آرایش میکنم....توام اینکا رو میکنی....!!!

گوشواره میندازم....توام میندازی....!!!!

لوس حرف میزنم...توام میزنی....!!!

من و تو تنها یک تفاوت داریم...!!!

دوستی من با یک پسر، دوست داشتنش، هم اغوشیش، بوسیدنش....

یعنی.... فاحشگی....!!!

اما... برای تو... یعنی... آزادی.... جوونی کردن....!!!

من یک دخترم...!!!

حتی اگر فاحشه باشم....!!!

کارهایم زنانه است...!!!

افکارم زنانه است...!!!

دوست داشتنم زنانه است...!!

تکیه کردنم به یک مرد زنانه است....!!

من با تمام تفاوت ها پای جنسیتم، زنانگی ام ایستاده ام.....!!

اما تو چی...؟؟؟

مردانگی ات را به چه میفروشی....؟؟

من یک دخترم....!!!

فاحشه یا باکره فرقی ندارد.....!!

من ب جنسیتم افتخار میکنم.....!!


دوشنبه هجدهم شهریور 1392 12:33 inaz| |


اولش دعوا کنم .......

                                

                            بعــــدش بــرم مثل این :

                                

                           بعدش یکم باخودم فکر کنم

                                   

                         اگه با خودم کنار نیومدم اینکارو کنم:

                                      

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392 23:48 سپیده ستایش| |


اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم 

ویااگر از دست من در خلوت خود گریه كردی .......

اگر ندانسته بتو بد كردم و اگر زخمی شدی تو گاهی از زبان من .........

اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من... گناهم را ببخش .... 

حلالم کن و بعد دعایم کن......

                 

اوکی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392 23:42 سپیده ستایش| |

خدایا...

چه ساخته ای ؟

دل آدم هایت یکی ازیکی سنگی تر ! !

دروغ هایشان یکی از یکی زیباتر . . . .

نگاه هایشان یکی از یکی معنی دار تر و سنگین تر ! !

روحشان یکی از یکی هفت رنگ تر . . .

وهر یک برای خود،

یکی از یکی خدا تر! . . . .

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392 14:11 سپیده ستایش| |

یعنی من کشته مرده این خلاقیتااا هستمااااا

دوشنبه یازدهم شهریور 1392 12:13 inaz| |


تا حالا دقت کردین بعضی وقتا تو آینه به خودتون نگاه میکنین

میبینین چقد خوشگلین،بعد با گوشی که از خودتون عکس میگیرین

میبینید شبیه “اورانگوتان” شدین )

ه وقتایـــی هم هســـت سر کـــلاس از بغل دستـــیت میپرسی چـــیزی میفهمی ؟
اونم میگـــه نهـــ بابا
ینـــی اون لحظـــه انگار دنـــیا رو بهـــت دادنـــ :))

میدونی لذتــــ بخش ترین لحظــــه زندگی کیه
وقتی یه عطســــه میکنی از تــــه دل

یعنــــی انگار ری استــــارت میشی !:))

اینایی که هر کاری در توانتــــه براشون انجام میدیــــ آخرش بهــــت میگن :

مگه مــــن ازت خواســــتم ؟؟؟

” یعنی با آر پی جی ” بزنی لهشــــون کنی بازم کمــــه… خالی نمیــــشی !!!!



چهارشنبه ششم شهریور 1392 21:14 سپیده ستایش| |

یواش گفتم دوست دارم واسه این که نشنیدی بلد نیستم که بد باشم نگو اینو نفهمیدی ....بزار باشم کنار تو کنار عطر این احساس بزار حبس ابد باشم تو عشقی که برام رویاس بزار با گریه این بارم بگم خیلی دوست دارم آگه بازم پشیمونی به روت اصلا نمیارم دلم میگیره هرروزی که میبینم تو دلگیری دارم میمیرم از وقتی سراغ مو رو نمیگیری نگامو از تو دزدیدم با این چشمای غمبارم نمیخواستم بدونی چقد چشماتو دوس دارم ولی با گریه این بارم میگم خیلی دوست دارم آگه بازم پشیمونی به روت اصلا نمیارم

چهارشنبه ششم شهریور 1392 0:48 سپیده ستایش| |


آيـْڪُـפּכּِ رُפּيـآےِ مَـכּْ(✿◠‿◠)

نترس جانم!


ظرفیت باور من به اندازه ی همه ی دنیاست...


تو دروغت را بگو...


سه شنبه پنجم شهریور 1392 12:17 سپیده ستایش| |


می گویند ضعیف شده ام!


میگویم سنگینی درس هایم است!

اما نمیدانند سنگینی درس هایی است که از دنیا و

آدمهایش گرفتم!!

پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 16:59 سپیده ستایش| |


حالم از کلمه ی “عزیزم” و “عشقم” بهم می خوره


من رو همون “ببین” صدا کن

بی ریایی شرف دارد به ریا کاری

پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 16:58 سپیده ستایش| |

سلامتی خودم.....


که بهتر از همه بلد بودم بهش دروغ بگم..


ولی نگفتم.


سلامتی خودم....


که راحت می تونستم خیانت کنم..
ولی نکردم.

سلامتی خودم....


که تو بدترین شرایطش هم ترکش نکردم.


سلامتی خودم...


که این همه احمق بودم!

چهارشنبه سی ام مرداد 1392 22:3 سپیده ستایش| |

خدایا...

بابت آن روز

که سرت داد کشیدم متاسفم...!!!

من عصبانی بودم...

برای انسانی که تو میگفتی ارزشش را ندارد و من پا فشاری می کردم...
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 22:8 سپیده ستایش| |

Design: ♀ali-hadis♂